تبليغاتX
مکتوب های خشتی - پاره‌هایی از چند نامه به یک دوست
اندیشه و ادب
 

پاره‌هایی از چند نامه به یک دوست

 

الهی! تنهایی سرد است، یا به قول نانام جمله سرد است پرانتز را به خودم می‌پیچم.

 

 

سه چهار سال پیش حافظ موسوی ازچاپ ِ گنجشکها، که البته هنوز نامی نداشتند با گفتن اینکه کارها یکدست نیست شانه خالی کرد، یکی دوسال بعد از حافظ، فرخنده حاجی‌زاده مجموعه را که دیگر صاحب نامی شده بود پسندید اما پسندش یک میلیون آب می‌خورد که چند صدهزار تومن‌اش پول اعتبار ویستار بود، البته بدون پخش با این بهانه که کتاب شعر خریدار ندارد و پخشی‌ها قبول‌اش نمی‌کنند. یک‌سال بعد از این ماجرا رفتم سراغ  نشر آرویج، گفتم نه کسی مرا می‌شناسد نه من کسی را، به نصف پیشنهاد خانوم حاجی‌زاده قرار شد گنجشکها شکل کتاب بگیرد... دوسال کشید تو بگو حتا یک نامه و اصلاحیه‌ی این کتاب را ناشر بگیرد. دنبال کار نمی‌رفت همه را خودم رفتم. تمام نامه‌ها و اصلاحیه‌ها را خودم گرفتم. کار کتاب با هزار دردسر، سرگرفت بی‌آنکه پخش شود. این ناشران فرهنگی ما چرا این‌قدر بی... (هر چیزی که خودتان فکر می‌کنید در جای خالی بنویسید)

 

کاش اصلان پاشا (نشر مینا) هم رفاقت نمی‌کرد و آن ۱۸۰‌تا کتاب را نمی‌گرفت که کاری برای‌شان بکند تا راحت بتوانم همه‌شان را به یک آب بشورم اما حالا دیگر نمی‌شود بازهم دل مینای اصلان.

 

عادت به کج کردن گردن ندارم که پوست انداخته‌ام تا گردن کج نکنم. مي‌گويند من از نسل كساني هستم كه دارشان را به‌دوش مي‌برند.

 

نام شان چه بود؟

 

-اونلار شاعير دئيللر، آمما شاعير ديماخ اولماز، دلي ديوانه‌لره  (اين را زني به هيبت جواني مادر بزرگ‌ام مي گويد كه نيست)

 

حالم از دوست و آشنا به‌هم می‌خورد. چشم باز کنی ببینی در ۲۸ سالگی همه‌ی دوستان نزدیک‌ات که از شعرت خورده‌اند از حرف‌ات خورده‌اند بی که نامی ازت برده باشند همه‌ی آنهایی که به هر چیز تازه‌ای که پیدا کرده‌ای، بی‌دریغ مهمان‌شان کرده‌ای حالا چشم‌شان آنقدر تنگی گرفته که نام‌ات را هم از یاد برده‌اند. هه...  

چندوقت پیش به سلمان گفتم: احساس می‌کنم در دره‌ای تنگ و تاریک و سنگلاخ راه می‌روم از بالا و پائین سنگ‌ام می‌زنند می‌بینم و نمی‌بینم چه کسانی می‌زنند. زمین ‌می خورم و بلند می‌شوم. خدا هم همین کنار دست‌ام است با من می‌آید و پیش چشم همه طوری ادا در‌می‌آورد که یعنی منتظراست تا دستم را دراز کنم تا بگیرد اما هم من، هم خودش می‌دانیم همین‌ که دست‌ام را به سوي‌اش ببرم بازی تمام شده است و من باخته‌ام.

 

 

...هنوز درآن دره‌ای هول‌ام زخم‌خورده و زانو دریده. می‌روم.

 

...

 

حالا اولین صفحه‌ی کتاب سفید است. انگار نوشتن هنوز شروع نشده. هر کس دل‌اش خواست شروع کند بنویسد.

 

 

حرف از دکان و تماشا پیش می‌کشی، عزیز ما دکان باز نکرده‌ایم. پنجره‌ای  رو به عشوه‌هامان، عشوه های نادیده ماندمان گشوده‌ایم. این روزنه‌ها(همین‌جایی که در آن می‌نویسیم) از حسرت سرداری خبر می‌دهد که مجال میدان‌ و عرض اندام را از او دزدیده‌اند. روزبهان بقلی در شرح شطحیات‌اش قصه‌ای دارد که روزی در بازار(در بازار!) مادری دیدم دختر به مؤاخذه گرفته که مبینم روی  واکنی یا لبخند بر لب آری  یا به آن وقت که در خانه نیستم بر لب پنجره آیی. پیش رفتم که تو اگر چنین کارها نکردی این دختر چگونه بزادی؟

 

شاعری ستایش شیطان است رودررو ایستادن با کتاب است. یا ایها الکتاب... شاعری پیش بینی "لما سبقتانی" مسیح است پیش ازآنکه بگوید. شعر هم‌خون عصیان است.

 

شاعر از هر چیز تعریف شده‌ای می‌گریزد همانکه سهروردی می‌گوید "پیوسته می‌پرید و هیچ آشیانه مگیرید که مرغان را از آشیانه بگیرند" شاعر تمام سویه‌های شناخته شده است و این تمام سویه‌ها بودن او را دچار تضاد و تناقض می کند که درک این تناقض زنده آسان نیست، استخوان سوز است. شاعر اخلاق را، سیاست را... شاعر همه چیز را وارونه می کند و از تمام این وارونگی‌ها راست می‌گوید. شاعر خطر ناک است از خطر بگریزید.

 

ما به نام خالق شروع می‌کنیم و همین کافی‌ست که در دل دریای حرف‌ها بزنیم، چرا که شاعر نیز خالق است اما خالق ناخلف.

 

شاعر اگر خلف باشد تبدیل به واعظ و خطیب می‌شود. در ناخلفی‌ست که شاعر زیبایی می آفریند و همین ناخلفی‌ست که با قانون و شرع شاعر را به اصطکاک و بر خورد می‌کشاند برای همین نوشتن در وضعیت امروز به آخرین سرباز زخمی جنگی می ماند که با خود خبر شکست را می‌برد.

 

آه نصرت!

 

بر سنگ گور من بنویسید

یک جنگجو که نجنگید، اما شکست خورد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 20:10  توسط فریاد ناصری  |