تبليغاتX
مکتوب های خشتی - وسوسه هایی که به اغوا نمی رسند
اندیشه و ادب
 

زنان به دلیل نیافتن و نبود شغل مناسب با توا نایی هاشان، شغلی که بدون شی دیدن آنها در جنسیت شان باشد، نمی توانند که درآمد شخصی مناسب و کافی برای تعیین نوعی زندگی خود داشته باشند از این رو انها که با حضورشان در محیط های مختلف اعم از دانشگاه و... امکان آزدای را تجربه کرده اند خواسته و نا خواسته برای ادامه ی زندگی وارد قرار داد سنتی ازدواج می شوند رویدادی که در بطن خود به نوعی نقطه ی پایانی محسوب می شود برای ایجاد روابط تازه ی آنها ،به خصوص در حوزه ی خصوصی، از طرفی چون آنها بعد از ازدواج هم در محیط های مختلف حضور خود را ادامه می دهند کما کان امکان آزدای در ایجاد روابط تازه را در خود حفظ می کنند  و همین باعث ایجاد تنش هایی در زند گی انها می شودحتا آنها که با میل خود ازدواج کرد ه اند ممکن است که بعد از ازدواج درگیر روابط تازه ای شوند که هم روابط خانوادگی شان را دچار تنش کند هم روابط شخصی تازه شان راالبته این وضعیت تنها و خصوصی زنان نیست که مردانی که دچار ویژگی های یاد شده در سطر اولین این نوشته باشند نیز دچار چنینی وضعیتی می شوند به گمان من یکی از بهترین راه های برون شد از این وضعیت های بغرنج، بودن امکان انتخاب شغل مناسب برای هر فرد می باشد که شرط اولیه ی داشتن یک زندگی شخصی مستقل است از این رو، نه زنان و نه مردان مجبور نمی شوند برای ادامه ی زندگی تن به قرار داد هایی بدهند که در آینده ی پرازامکان روابط های تازه شان تاثیر سو بگذارد .

وضعیت های بغرنجی که به نوعی در تک تک داستان های مه کامه رحیم زاده وجود دارند ،داستان هایی که در مجموعه ی رد پای حلزون کنار هم آمده اند و نشان دهنده ی دغدغه خاطر های نویسنده شان هستند، دغدغه هایی که بیشتر از زندگی شخصی و خصوصی برخاسته اند. می شود گفت تنها داستانی که بیرون از فضای خصوصی به بررسی وضعیت زنان می پردازد داستان دیدار باشد که البته در آنهم تمام حضور های مسلط از آن زنان است اما با درگیری هایی از نوعی دیگر،در گیری هایی که بیشتر بوی در گیری های ایدئو لوژیک می دهد  تا دلمشغولی های ذهنی و شخصی،این را دیالو گها و سطرهای داستان بهترازهرکسی می گوید؛وقتی که زن از پسر جوان می پرسد "نازی من حالش خوب است؟"جوانی که به دنبالش آمده تا او را به دیدن دخترش ببرد می گوید "چیزی نپرسید حاج خانم.سرتان را بگذارید رو ی پشتی صندلی و چشم هایتان را ببندید..."یا وقتی جابجا در گفتگوی میان دختر ومادرحرف ازدستورازبالا می شود ،دیگر چاره ای نمی ماند جز اینکه مخاطب در پی نوعی اندیشه ی مبارزاتی و درگیری های اینگونه ای باشد که دختر داستان به خاطر درگیر شدنش در آنها تن به زندگی مخفیانه داده است، زندگی ای با کمترین امکانات که حتا مادرش را به تعجب وا می دارد که بپرسد"این ها مال کیه؟چه طور دلت می آید استفاده کنی؟تویی که حاضر نبودی لحاف مرا روی سرت بکشی حتا" یا آن بحث رفتنی که دخترمی گوید به خاطر آن خواسته تا مادرش را پیشش بیاورند تا ببیند و بگوید،به غیر از این داستان، بقیه ی داستان ها مستقیمن از درگیر های ذهنی و فکری برخاسته از زندگی خصوصی زنان حرف می زنند و این حرف زدن و حرفی برای گفتن داشتن، یکی از بارز ترین ویژگی های داستان های رحیم زاده است او بی دلیل کلمات را کنار هم نمی چیند در همه ی داستان هایش حرفی برای گفتن دارد سوای اینکه بخواهم بگویم در داستانیت داستان هایش حرفی برای گفتن دارد یا نه،در اولین و کوتاه ترین داستان کتاب که عنوان کتاب را هم بر خود دارد رحیم زاده به خوبی توانسته با استفاده از بار نمادین چند عنصر کاملن عادی در زندگی روزمره داستانی بنویسد که خبر از مشکلات بین یک زن و شوهر می دهد.او در این داستان با حذف صورت مرد به نوعی گم بودن هویت او را نشان می دهد و یا وقتی از دهان زن بعد از گفتن"چه عجب سر مسئله ای توافق داشتیم" از باره ی مرد می نویسد که"فقط صدای جویدن لقمه را شنید"از مرد یک شخصیت بی اعتنا و سرد را نشان می دهد این داستان در محیطی کاملن زنانه اتفاق می افتد -آشپزخانه - و حضور مرد از پاهایش شروع می شود کمر بند سیاهش و در آخر بدون آنکه به صورت مرد برسد می گوید

بالا تنه بلند شد.پاها به طرف در آشپزخانه رفت.

-کی مقصر بود؟

پشت گفت :"چه سوال احمقانه ای !آن هم حالا!چه فرقی می کند؟"

این داستان درصبح و آشپز خانه و حین خوردن صبحانه اتفاق می افتد وهمین ها بستری را آماده می کنند برای آمدن چند نشانه که کاملن عادی هم به نظر برسند، در این پس زمینه چاقو ،کره وعسل؛ چاقوآنهم در دست های مرد نشان نرینگی ست ،عسل و کره اما همان کار کردی را دارند که چنین غذاها و خوردنی هایی مثلن در فیلم نه و نیم هفته ی آدریان لین ،غذاهایی که من آنها را مائده های بهشتی می خوانم با بارهای معنایی شان در حوزه ی جنسی به خصوص عسل-1 این ها که بی دلیل نیامده اند بر سر سفره ی صبحانه ،مثلن چرا پنیر و چای شیرین نه ،حتا خود نام حلزون هم در نام داستان اشاره ی مستقیم به حوزه ی جنسی دارد به لحاظ نمادین، چرا که حلزون به خاطر نوع حرکت و ترشحاتش نماد فرج است!این داستان چه می خواهد بگوید، مردی با حرکتهایی که اشاره های مستقیم به خواستهای جنسی دارد ،مردی سرد و بی اعتناکه در مقابل دیالوگهای زن از او تنها جوابهای سرد و خشک می خوانیم و صدای جویدن لقمه می شنویم و از صورتش نیز در داستان خبری نیست از شخصیت و هویتش و زنی غمگین که به خط های درهم و برهم عسل روی روی میزی که شبیه رد پای حلزون است ،نگاه می کند و به شستن و پاک کردن آنها فکر می کند وامکان تنها شدن خودش را غمگنانه از خود می پرسد و به پوست ناصاف و رگهای آبی...دستش خیره می شود، گریه می کند.در این داستان زن حرف میزند اما شنیده نمیشود ودر اخر این مرد با کمربند سیاه است که حرف را تمام می کند و گریه را برای زن رقم می زند .

در داستان دوم با گفتگو های درونی زنی روبرو می شویم که به عنوان شاگرد وارد فضای زن و مردی با یک بچه به نام رعنا! شده است رعنایی که عقب ماندگی جسمی دارد،زن با مرد داستان که معلم اوست رابطه ای عاطفی پیدا می کند اما مرد به خاطر تعلل هایش در این رابطه ی تازه در گیری های درونی زن را بیشتر می کند. در این داستان همسر مرد شاغل و عصبی و دچار وسواس است در یک چنینی فضایی داستان پیش می رود و زن در میان ماندن و رفتن و اعلام حضور خودش در پیش همسر مرد می ماند، اعلام حضوری که مرد از عهده اش بر نمی آید و همین باعث می شود که در آخر داستان زن که رفته تا ازحق و احساس خود در ادامه ی رابطه اش با مرد دفاع کند،بگوید"خانم رحمتی،دیگر مزاحم تان نمی شوم.شما هم بروید و در کمال آرامش در کنار شوهرتان زندگی کنید"اما درست بعد از این سطر می خوانیم ،نمی دانم گفتم یانه؟ وهمین جمله کافی است که مخاطب در همان حس تردید میان ماندن ورفتن زن بماند و به تامل در روابط داستان بیندیشد.

همان طور که پیش از این نیز گفته شده تمام داستان های این مجموعه در یک چنین فضا هایی شکل می گیرند و این فضا ها صرفن ساخته و پرداخته ذهن نویسنده نیست بلکه او با نگاه کردن به محیط اطرافش و دیدن اجتماع و زندگی های آدمیان و عبور دادن واقعیت های صرف روزمره دست به خلق این داستان ها می زند.روابط تازه ای که در این داستان ها برای زنها پیش می آید به جز حسرت چیز دیگری برایشان ندارد ،این روابط وسوسه انگیزند اما در همین حد وسوسه می مانند و به اغوا نمی رسند مثل داستان جای خالی.

رحیم زاده این رابطه ها را درداستان هایش از زوایای مختلف می کاود یک بار شخصیت زن داستانش خود در این رابطه است یک بار ناظر و درک کننده ی آن است ،مثل داستان آنجلا که زن داستان از حس شوهرش نسبت به دوستش با خبر است، تکنیک روایتی رحیم زاده در این داستان هم شیرین و  موفق است، با نوشتن و پاک کردن ،با گفتن و نا گفتن، داستانی رااز دهان زنی می نویسد که پرده از یک سری خواستهای همسر خود برمی دارد و بر نمی دارد،آشکار می کند و آشکار نمی کند.

انگارکه دارد سخن می شود بلند،بیشترازاین نمی نویسم که آشکارنگردد و پنهان بماند، رد پای حلزون می تواند نشانه ی این باشد که، باید منتظر یک داستان نویس خوب و داستان های خوبی باشیم ،از نویسنده ای به نام مه کامه رحیم زاده، باشد که چنین شود.

 

 

 

*تحصیلات اندیشه ای از آنرو که خیلی ها به دانشگاه می روند اما از دانشگاه چیزی به جز مدرکی در یک رشته ی خاص نصیب شان نمی شودو خیلی ها هم بدون رفتن به دانشگاه با اندیشیدن و مطالعه ی مستمر و مدام صاحب بینش و اندیشه هایی می شوند که در کمتر دانشگاهی می توان آن را بدست آورد. 

 

1)فرهنگ نماد ها-ژآن شوالیه ،آلن گربران-ترجمه ی سودابه فضائلی –چاپ 1385-انتشارات جیحون

 

 

 

 

 

 فریاد ناصری -همدان

اردیبهشت 86

 

 

 

 

خوانشی بر مجموعه داستان "رد پای حلزون "نوشته ی مه کامه رحیم زاده

چاپ نشر چشمه-تابستان 1385

 

       

     

 

پا نوشت:.......اروس اثر مینو خواجه الدین

 

پانوشت بعدی:نقاشی کار مینو خواجه الدین

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 0:53  توسط فریاد ناصری  |