تبليغاتX
مکتوب های خشتی
اندیشه و ادب
 

Fazıl Hüsnü Dağlarca

ترجمه : فرياد ناصري

فاضيل حوسنو داغلار جا در 1914 در تركيه به دنيا آمده است و از اين حرفها...كتاب هاي زيادي دارد به عنوان مثال :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 16:51  توسط فریاد ناصری  | 

 

شعري از عليرضا پور مسلمي

                                                           از خنده مردن

                                                                          در پيشگاه حقيقت فقط

                                                                           می توان خنديد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 17:44  توسط فریاد ناصری  | 

 

 

پيشاني نوشت:زنگوله ي تنبل

 

در پشت سطرهاي چالنگي هميشه بايد منتظر اسطوره داستاني باشيم كه سر بر آورد كه منم؛چرا كه هست و ناگاه سر بر مي آورد كه منم.سطر هاي وهم آلوده كه در شب وهم از نقره و آب وسپيدي ارواح به تكلم نشسته اندو تصوير ها خبر از هولناكي بزرگي ميدهند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 1:56  توسط فریاد ناصری  | 

 

فيض فريبا خواني

1)

من از آنطور كه مي نويسد فريبا آنقدر لذت نمي برم كه از آنچه دست فريبا را به نوشتن مي برد ديوانه ام ،نه اينكه او زيبا نمي نويسد بلكه من مسحور چيزي ام كه او را به چنين نوشتني مي رساند

<پسر هاي از ته تراشيده ،مرد كي مي شو ند؟

سر باز مي شوند از سرم>

يا

<هنوز باكره ،مثل ماهي در آغوش تنگ>

من از اينرو چنين ام كه خاطي پرستم ،فريباخاطي است آنقدر كه از خودش هم تخطي مي كند

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 0:41  توسط فریاد ناصری  | 

 

 

پیشانی نوشت: برای پیشانی این سطر ها مانده ام واقعن مانده ام منی که تن را دوست دارم لابد وطنم را هم دوست دارم پس باید نظامی را هم دوست داشته باشم او که زن را برایم زیباتر از همه ترسیم کرده  همیشه در پشت حریر

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 0:47  توسط فریاد ناصری  | 

 

                                 

 

معبود ابدی

 

 

 

 

  برای ترنج در گلستانه و همه ی بزرگواری هایش درهمسایگی  

 

 تنت که شیشه ی حمام را مات کرده                           

وبر دوش آبها

حکم داغ بودن  نهاده

 

زمین عاقبت      موجها را خاموش می کند

 

فرشها

رنگشان را

به پای ناخن های تو می بازند

 

از این موجها عاقبت

زمین

      شکم سبز بالا می آورد

 

تو پشت پیش خوان آشپزخانه

به شیشه های کوچک حمام می خندی و

 

زمین

به بی پدر ترین شعر ها می رسد

 

 

 

 

پا نوشت اول:این شعر پیشانی ندارد،پا چرا خیلی ،مست بودم که گفت چرا شعر نمی گذاری اینجا گفتم:خیلی از مردم دیگر شعر نمی خوانندیعنی که دوستش ندارند،آنها دچار قصه اند ،دچار خط های بلندند،دچار خط خطی اند ،شعر در کوتاهی اش آئینه ایست که می ترساند،قصه با آن ذات شهرزادیش هی به تاخیر می اندازد،شعر همسایه ی مرگ است ،در کوتاهی اش مرگ را نشان می دهد، داستان اما...برای همین خیلی ها برای فرار از این ترس ،ترس کوتاه بودن لبخند ،اندوه، ترس کوتاه بودن زن، تن، زیستن به قصه پناه برده اند به شهرزاد قصه گو به زن ،ای قصه گو!

 

پا نوشت دوم:نمی دانم کی ،کجا،چه کسی بود،اولین پیک را که دستم داد گفت:وقتی که مستی بیشتر از همیشه هوشیار باش و این شد که من عمریست که همیشه بیشتر از همیشه هوشیارم (می بینی که!) چه درد یست که نتوانی مستی کنی،از همه ی مستی برایم گریه مانده و تلو تلو خوردن در کلمات ،در حرف زدن ،در نوشتن،مست که می کنم دوست دارم حرف بزنم و گاهی که، همیشه کسی نیست ،خدا خسته است ،خدا تنهاست،من گریه می کنم آنقدر که با پاهای گلی به خانه بر می گردم ،ای قصه گو!

 

پا نوشت سوم:همین چند وقت پیش بود که پیک همدان توقیف شد به خاطر یک پیشنهاد کوچک:آقا سید(مدیر کل فرهنگ و ارشاد همدان)اگر نمی توانید مانع هجرت هنرمندان شوید لطفن از این پست هجرت کنید.

 

پا نوشت چهارم:امروز سوم اسفند است ،خب حتمن فردا چهارم اسفند می شود ،کسی نیست قصه بگوید،من خوابم می آید،خسته ام، تنهام،ای قصه گو!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 19:59  توسط فریاد ناصری  | 

                      

گذری بر مجموعه شعرعبدالعلی عظیمی

 

 

پیشانی نوشت:این مطلب چند وقت پیش در پیک همدان چاپ شد فقط همین

 

 

 

 

ستایشی از بانام گل

 

 

آنقدر از کلماتی که قرار است با شما در میانشان بگذارم به وجد آمد ه ام که همین حالا هم که دارم یکی یکی  می چینم این واژ ه ها را ،نمی دانم قرار است چه بگویم کتاب را باز اما به پشت گذاشته ام روی کتابی دیگر،چون یک شیروانی کوچک که می شود زیرش ایستاد و رقصید با ضرب گرفتن قطره های باران وصدای پای گنجشکها. بی هیچ ابایی بر پیشانی این مکتوب نوشته ام ستایشی از "بانام گل" و امیدوارم که نام عبد العلی عظیمی را به خاطر داشته باشید یا بیاورید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 22:39  توسط فریاد ناصری  |