تبليغاتX
مکتوب‌های خشتی
اندیشه و ادب


نگاهي به مجموعه شعر «دوئتي براي يك صدا» ليندا پاستان

حكمت زندگي روزمره

فرياد ناصري

 

 
زبان فارسي، تجربه جزءجزء زندگي در جريان را اول‌بار در شعر شاعران سبك اصفهاني (هندي) به دست آورد. زندگي ملموس حدودا با تمام جوانبش‌ اما هنوز به زندگي از دريچه‌اي ديگر مي‌نگريست، يعني تلاش مي‌كرد زندگي را به نفع شعر مصادره كند، از هر چيزي شعري بسازد و بگويد. اين تجربه در مسير تطور خود گرفتار همان ساختار هميشگي پيدايش و اوج و افول شد و از نفس افتاد، اما در همان اوج هم با اينكه بسيار به زندگي نزديك شده بود اما از نفوذ و رسوخ در ذات زندگي بازماند، يعني نتوانست حكمت مغفول مانده زندگي را دريابد و بيان كند. همان فاصله مدامي كه زبان فارسي در گفت رسمي خود با زندگي داشته است و جز در وقت‌هاي نادري كه از مسند خود كمي به سمت روايتِ زندگي مايل مي‌شده است، كمتر به آن سمت‌ها رفته و بيشتر در فكرهاي ديگري بوده است.
آن وقت‌هاي نادر هم در حادثه‌هاي موكد و مهم بوده‌اند؛ حادثه‌هايي كه زبان فارسي اهميت‌شان را آنقدر ديده است كه به گفت‌شان بنشيند. گويا زبان فارسي بيشتر در فكر غرور بر باد رفته ملتي بوده است كه در تلاش براي حفظ شأن خودشان بوده‌اند و تاريخ چندان شأن‌شان را حفظ و رعايت نكرده است.
زباني با چنين غرور كه زندگي را، زندگي در جريان را پيش پا افتاده‌تر از آن مي‌ديده است كه بگويدش، در گدارها و گذارهايي تاريخي ناگزير به زندگي گردن مي‌نهد و مايل به زندگي مي‌شود اما هنوز با فاصله، هنوز در مقام زباني كه مي‌خواهد به پيش پاافتادگي زندگي، در شعر و با شعر شأن تازه‌اي بدهد، اين رفتار اگرچه قدمي بزرگ به سمت گفت‌هاي تازه و «حواشي مخفي» زندگي بود و خود از شأن تاريخي بالايي برخوردار است، اما تا پشت در زندگي مي‌آيد و مي‌ماند. فرهنگ و بينش استفاده از همه چيز به نفع زندگي، در غرب است كه شكل مي‌گيرد و رخ مي‌دهد؛ فرهنگي كه هر چيز پيش پا افتاده را درمي‌يابد و در كنار چيزهاي والا براي زندگي مصادره‌اش مي‌كند. اوج چنين فرهنگي در آمريكا چهره نشان مي‌دهد، روياي آمريكايي، روياي زندگي‌اي كه همه چيز در خدمت زندگي است. چنين رويا و فرهنگي، بيان و گفت خاص خود را دارد و شرح خاص خود را از زندگي؛ شرحي كه زندگي‌هاي ناديده را مي‌گويد، ديده نشده‌ها را كه هيچ وقت شأن و اعتباري نداشته‌اند تا گفته شوند. زندگي انسان‌هاي معمولي. انسان‌هاي هر روزه غيرتاريخي، اين نوع نگاه به زندگي و اين‌گونه ‌تامل در زندگي بعد از قرن‌ها زيستن در ذات زندگي روزمره حكمتي را درمي‌يابد كه هيچ كم از حكمت‌هاي ديگر ندارد، بلكه به نوعي تمام حكمت‌هاي جهان به خاطر آن شكل گرفته‌اند. نيما جزو اولين دريافته‌گان در زبان فارسي بود براي همين زبان گفت و بيانش چندان پيش از خود و پشتي نداشت و هنوز كودك بود. در اين بي‌پشتي و كودكي البته با رويا و فرهنگ آمريكايي (غربي) شريك بود. نيما چهره انسان ايراني‌اي است كه در زبان فارسي به سمت زندگي چرخيده و رو نشان مي‌دهد. اگرچه بيشتر تجربه‌هاي نيما در فروع كارش پي گرفته شد اما اين اصل، كه اصل كارش بود تا حدود زيادي مغفول ماند و پي گرفته نشد. تا در چرخش روزگار و گشت انسان امروز، زبان فارسي به خاك‌هاي ديگري مي‌رود و شكل‌هاي ديگري از خود نشان مي‌دهد. يكي از اين رفت‌ها كه در آن زبان فارسي چهره تازه‌اي از خود نشان داد. شعر عباس صفاري بود به‌خصوص در «دوربين قديمي» و «كبريت خيس» و اين‌گونه بود كه زبان فارسي در خاك ديگر و در وضعيت ديگري تجربه نيما را پي گرفت. اگرچه نيما چهره اينجايي اين دريافت بود و صفاري در وضعيت زيست چنين دريافتي كه بدل به فرهنگ شده و اين تفاوت بارزي است كه اصالت نيما را پررنگ‌تر مي‌كند اما حضور چنين بياني در زبان فارسي كه حكمت زندگي را با همه چيزهاي پيش پا افتاده و وقايع معمولي‌اش سرلوحه كار خود قرار داد، نعمت مغتنمي است. گرچه هنوز هم جاي كساني كه فرزندان خلف نيما در اين تجربه باشند در زبان فارسي تا حدود زيادي خالي است. ترجمه‌ها آمدهاي تازه، رفت‌هاي زبان فارسي‌اند. از اين آمدهاي تازه مي‌توان كتاب «دوئتي براي يك صدا» مجموعه شعر ليندا پاستان با ترجمه آزاده كاميار را نام برد كه گفت زندگي، گفت حكمت زندگي را از خاك هند تازه يافته، از آمريكا و زبان انگليسي به فارسي آورده است. در اين كتاب هر شعر و هر سطر و هر كلمه نشان‌دهنده اين‌اند كه همه چيز در هستي براي زندگي‌اند حتي شعر. اينجا حرف شعر نيست بلكه حرف زندگي است كه همه جا و مدام در حال شدن است.


ديالوگ با زنان اسطوره‌اي


اما حالا كه اين كتاب بهانه متني شد كه حاشيه‌اي را به متن آورد و حرف در آخر به خودش رسيد. بگذارید از یک سويه قابل تامل ديگر در اين كتاب به گفت و گو بنشینیم، و آن هم‌سخني – ديالوگ – دعا كردن در معناي صدا زدن زنان است یک‌دیگر را. در جاي‌جاي كتاب زني در غرب، در زمانه تقريبا امروز، زنان افسانه‌اي ديروز فرهنگ خود را به متن مي‌كشد و از آنها و با آنها حرف مي‌زند و مي‌گذارد كه آنها نيز حرف بزنند و در اين حرف زدن‌ها گاهي اين زن‌ها درهم می‌شوند  يكي مي‌شوند و راوي – شاعر از آنها شدن خود مي‌گويد: گاهي دافنه‌ام./ آستين‌هايم در باد خش خش مي‌كند .../نيوبي هم بوده‌ام .../ مي‌خواهم دهانم را / رنگ كنم، سرخ چون خون،/ كه در پيچ و خم‌هاي رودوار راز / باز هلنم/ و هولناك (ازشعر وقف آپولو ) در اين زنان اسطوره‌اي چه چيزي نهفته است كه زن امروز هنوز بخش‌هايي از معناي خود را در آنها جست‌وجو مي‌كند؟ کدام بخش از معنای زنانگی در آنها هست که زن امروز برای رسیدن به آن، به آنه بر‌می‌گردد و مدام از آنه حرف می‌زند؟ در این شعرها کدام سخن زنی در زبان فارسی را وا می‌دارد که به زبان خودش بیاورد آن حرف را. حرف‌ها و شعرهايي زنانه با اسطوره‌هايي زنانه با برگرداني زنانه و تقديم شده حتي گاهي به زنان
.


پی‌نوشت: این مطلب پیش از این در روزنامه‌ی شرق منتشر شده است.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 2:1  توسط فریاد ناصری  | 

در خندیدن‌اش کلمات چهره‌ی غمگینی دارند

(گپی مختصر از شعر «علی‌رضا پورمسلمی»)

فریاد ناصری

 

در این یادداشت کوتاه برآنم که از شعرهای علی‌رضا پورمسلمی به حرف بنشینم بی آن‌که به خود شعرها برگردم بل‌که با آن‌چه از آن شعرها در من مانده است و با آن‌چه که آن شعرها در من به‌جا گذاشته‌اند به حرف خواهم نشست. از طرفی به‌گمان‌ام ترفند خوبی باشد چرا که همان قدر که پورمسلمی اهل حوصله است شعرهای‌اش اهل حوصله نیستند. شعرهای‌اش بیشتر حوصله‌‌های سر رفته‌اند. شعرهایی که سعی می‌کنند پشت پا به هر ادای جدی‌ای باشند و این تمام جدیت‌شان است.

چه‌ آن شعرهای بلند سال‌های دورش که چطور شعر شدن‌شان مخاطب را دست می‌انداخت، چه آن شعرهای کوتاه‌اش که حکمت‌شان از روزمره آب می‌خورد و حکمت زندگی روزمره جوهرش مگر نه در گذشتن و همین چیزهای ساده است که در ما اثرهای غریبی می‌گذارند. ما را به‌خودشان می‌بندند در حالی‌که خودشان از ما در می‌گذرند، همان‌که پورمسلمی می‌گوید"چوپان اشیاء اتاقتی" آن‌وقت ما در می‌گذریم اما یک خودکار نیمه‌تمام روی یک کاغذ، پای یک شعر نیمه تمام همان ‌طور می‌ماند. این تصویر تا این‌جا غم‌انگیزی خاصی ندارد. اندوه ملایمی که همه‌اش در می‌یابند و زود فراموش‌اش می‌کنند اما پورمسلمی وجه مسخره و شاید بشود گفت مزخرف این غم برخاسته از زندگی را می‌نویسد، لامصب!

شعرهای کوتاهی که نه کشف محورند که تن به عام شدن بدهند و نه چندان شیک و تماشایی‌اند که هر رهگذری را به تماشا بخوانند و نگه‌دارند. حتا آن‌جا که می خوانندت در دل‌شان بلند می‌گویند می‌خواهم که نخوانی. شعرهای ساده و عبوسی هستند که سخت خاص طلب‌اند. خاصیت‌شان همه‌گیری نیست. به خودش در جمعی گفته‌ام، شعرهای کوتاه‌اش نخبه‌پسندند.

شعرهای کوتاه‌اش، تلاشی برای مفهومی شدن در اجرا هستند، اجرا در مفهوم تجسمی‌ البته. شعرهایی که سعی در گسستن دارند. گسستن از هر چیزی که در تعریف شعر می‌تواند آشنا باشد که مخاطب به آن دست بیندازد و از دست انداز متن عبور کند حتا آن‌جا که مفاهیم آشنا را به شعرش می کشد چندان شعرش به سمت آشنا شدن میل نمی‌کند یعنی هم‌چنان سعی می‌کند که غریب بماند اما در همه‌ی کارهای پورمسلمی یک چیز پای ثابت است. شاعری که نان‌اش را از راه فرمول‌های ریاضی می خورد.

شاعری که حرف‌های‌اش را مستند از منطق می کند. شاعری که کتابی می‌نویسد تا ثابت کند که ریاضی و شعر هم‌سایه‌اند، شعرهای‌اش لاادری و بی‌اعتنا و طنازند. شعرهای‌اش پشت پا زن و خیامی‌اند. و خودش شاعری‌ست که می خندد به همه‌ چیز و در این خندیدن‌اش کلمات چهره‌ی غم‌گینی دارند.

شعرهای پورمسلمی شکل دیگری از اندوه آفریده شدن‌اند. درک پوچی آفریده شدن؛ اما حالا که در غیاب شعرهای‌اش به حضور شعرهای‌اش رفته‌ام بگذارید از آخرین دیدار و ملاقات‌ام با شعر او هم بگویم. اگر تا این‌جا در اتمسفر شعرها چرخیده‌ایم برای آن بوده که شعرهای‌اش یا باید خودشان به همان شکل می‌بودند یا اطراف‌شان وَ هیچ نمی‌شد توصیف‌شان کرد اما این شعرش قابلیت تعریف شدن دارد. شعری روایی که سعی کرده بود در روایت، حادثه‌ای تاریک را از تنگنای طنزی تلخ با تلمیح‌هایی به این ماجرا و آن ماجرا تا پای مرگ بکشاند. شعری که در آن مرگ یک سقوط آزاد بود و زندگی پیش از آن دید زدن زیبایی‌های جهان از ارتفاعی بلند. این شعر چندان به خودش، به شکل‌اش پای‌بند نبود پس همین تعریف کارمان را پیش می‌برد.

آن‌چه برای من مهم است حادثه‌ای‌ست که با این روایت در شعر پورمسلمی رخ می‌دهد؛ روایت کردن. روایت یک حادثه خود حادثه‌ای تازه است در شعر پور مسلمی. این روایت حادثه چیزی‌ست آشنا که شاعر غریب، انگار پای‌اش لرزیده و دارد تن به آشنا شدن می‌دهد اگر چه نمای خندیدن‌اش در کلمات بسیار بیشتر از قبل غم‌گین بود. اما او اهل رفتن به سمت غم‌گین شدن نبود یعنی این‌جا هم خواسته با سطح نما همان‌طور نشان بدهد اما از غم‌ شکست خورده است. او که هر بار طاقت‌اش به سمت طاق شدن رفته بود سعی کرده بود رفتار عصیان را بنویسد بی تکیه کردن به زیبایی شناسی رایج، گویا از خطوط ناخوانای جنون ترسیده است و سعی می‌کند که با روایت از جنون فاصله بگیرد چرا که گفتن تحمل پذیرتر می‌کند و سکه‌ی رایج‌تری می‌زند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:56  توسط فریاد ناصری  | 

از کاغذ تا کتاب با سرنوشت نوشتن

 

سردار صالحی

 

 

1

چنین گفت رستم به ایرانیان که یکسر ببندید کین را میان، که گر نامداری ز ایران زمین هزیمت پذیرد ز سالار چین نبیند مگر بند یا دار و چاه :نهاده به سر بر ز کاغذ کلاه

 

سنت کلاه کاغذی بر سر کسی نهادن به نشانه‌ی تحقیر که فردوسی به آن اشاره می‌کند سنتی است کهن در چین که تا عهد انقلاب فرهنگی ماﺌو پیش می‌آید. کاغذ فارسی امروزه که شاید چیزی از کاه در خود داشته باشد دست کم در سده‌ی نخستین میلادی در چین تولید می‌شده است و به مرور ورق (عربی برگ فارسی) و قرطاس (عربی کارتس یونانی به معنای چیزی که بر آن نویسند. لوح) و پاپیر مصری و پوست و سنگ و لوح گلی را از میدان به در می‌کند و بیش از هزار سال یکه‌تاز میدان نوشتن و ذخیره‌گاه داده‌ها بودن می‌ماند. در پایان قرن اول هجری کاغذ چینی به وسیله‌ی مسلمان‌ها که تا شرق چین پیش رفته بودند به سمرکند آورده می‌شود و مدت‌ها سمرکند مرکز تولید کاغذ است تا رفته رفته بی آن که در شیوه‌ی تولید اولیه‌اش پیشرفت چشمگیری داشته باشد به غرب چهان اسلام و به بغداد و دمشق می‌رسد و سپس از راه سیسیل و اسپانیا راه به اروپا می‌گشاید و در آن جا است که شیوه‌ی تولیدش دگرگون می‌شود و به تولید فراوان و ارزان و در دسترس همه‌گان می‌رسد. ماده‌ی اولیه‌ی کاغذ هنوز هم گیاهان خشک و چوب است.

سنت غرب است که از هرچه‌ای عصاره‌ بگیرد، شیره اش را برآورد و به بازار عرضه کند. فراوان، ارزان و در دسترس همه‌گان. بازار گذرگاه همه‌گان است و همه‌گان در همین بازار محک می‌خورند. بازاری که کارش دیگر برآوردن نیاز نیست تولید نیاز است.  چپق دورانی از سر گذرانده بود و در میان جماعت گردیده بود تا به دست "غرب" رسید. فنگی به تمباک چپق انداخت و با به کارگیری کاغذ سیگارش کرد؛ فراوان و ارزان و بر دهان همه‌گان نشاند. فردی شد و در دسترس همه‌گان. دیگر لازم نبود جماعتی گرد آیند و چپق را میان خود بگردانند. آمد، گردید و سنت جماعت را گرداند. همان برخوردی که با اندیشه از جمله اندیشه‌ی یونانی هم کرد. از چیزهایی که به دست غرب رسید یکیش کاغذ بود. کاغذی که از چین به شرق خوراسان رسیده بود همان پاپیروسی نبود که از کارگاه‌های بغداد خلیفه می‌رسید. بعدها به غرب‌تر رفت تا رسید به غربی که با کاغذ کون پاک می‌کند.

دوری بود که خلیفه برای آن که خیالش را از بابت پاپیر در خزانه راحت کند جایی حوالی بصره را برگزیده و یک دسته از پاپیرسازهای مصری را کوچانده بود با زادهای گیاه پاپیر.  گفته‌اند که پاپیرش به حد پاپیرهای مصری اصل نبود. همیشه گفته‌اند که مزه‌ی هیچی مزه‌ی آن اولی نمی‌شود. نوستالژی در عوالم رو به زوال معنا پیدا می‌کند. طولی نکشید که از شرق کاغذ رسید و پاپیر از خزانه‌ی خلیفه خارج شد. اگرچه کاغذ در دربار و جهان خلیفه ارزان بود اما ارزانی هر کسی نبود که بتواند بسته‌ی کاغذ خودش را پیش رو بگذارد و بی ترس و لرز حرف از من‌اش برآورد، حرف از تنش بیاورد، می‌خواست ته جامه‌دان بگذارد برای خودش، نخواست سر بازار جارش کند. همین فراوانی، ارزانی و در دسترس همه‌گان بودن بود که انبوه کتاب و کتابخوان را به وجود آورد. دیگر هرکس کتاب خودش را به دست می‌گرفت و می‌خواند. آن گونه نبود که کتاب یکی باشد و کتابخوان ِ یکه برای بیسوادان در جمع بخواند.  کاغذ که کاتبان را از رنج پرداخت کتیبه‌ی شاهان و کار در کوه و دست و پا زدن در خشت و گل رهانده بود بعد از دوری تنها خزانه‌ی اطلاعات بودن می‌آرمد در کاری که از برای آن نیامده بود. فوقش برای بسته‌بندی کالا و کاتبان هنوز درکارند. جایی که هیچ چیز مقدس نیست. مقدس به معنای هرچه که: طرفش نرو و لایتغیر است. امروزه اگر آینده‌ای برای کاغذ مانده باشد دیگر نه برای ذخیره‌ی اطلاعات که برای بسته‌بندی کالاها و کارهای دیگر است.

 

تا آمدن عرب در ایران کاغذ کاربرد نداشت. بر پوست می‌نوشتند و نوشته‌هاشان بیشتر متن‌های دینی بود از زبان مردمانی که آمده و شده بودند. زبانشان زنده نبود. نبودند. بنای نقل این نوشته‌ها وفاداری به آوا بود. ورد و زمزمه‌هایی از زبان مردمانی که دیگر نبودند. زبان روز نبود. زبان روزهای رفته بود. این تا بدان حد بود که هیچ نمی‌دانستند این دعا که می‌خوانند یعنی چه؟ سنتی که در زمزمه که خواندن همین گونه وردهای بی معناست تداوم می‌یابد. برای همین خواندن نماز به زبان عربی و به آوا یا وردهای عربی بر ایرانی‌ها چندان دشوار نبود. این سوی دیگر را نشان می‌دهد که از ایرانی‌ها همصدایی طلبیدن دشوار نیست. همدلی دشوار است و دل در خانه‌ی زبان می‌گذرد. اما رد که بزنی ایرانی‌ها زیاد اهل نوشتن نبوده‌اند و گرنه در همین اواخر دوره‌ی ساسانی با آن‌همه رفت و آمد به چین باید کاغذ را به کار می‌گرفتند. از پوست و پوست‌نوشته، فرمان، امروزه «پست»ش مانده است. اگرچه دشوار می‌توانی رفت و آمد چاپار و پوست‌نوشته را در آن به جا بیاوری. اما همین "پوست" که با آن دستگاه پهن و درازش به بردن و آوردن فرمان شاهانه محدود مانده بود وقتی به غرب می‌رسد و "پست" می‌شود در دسترس همه‌گان قرار می‌گیرد و پست امروزه می‌شود.

 

2

هر آدمی، هر هنرمندی یک گفت بیشتر ندارد. چه آن گاه که از حاشیه راه افتاده است  و گفت نمی‌داند چیست، چه وقتی که به شهر رسیده است و از مرکز به حاشیه گوی می‌راند. انبوهی از رهروان همیشه میان گفت این و گوی آن در حاشیه می‌گردند و به گفت تن نمی‌رسند، به گفت من نمی‌رسند. این گفت یکی است و هرچه می‌آوری در حاشیه‌ی همین یکی است. یکی که هرچه به او نزدیکتر می‌شوی یکه‌تر می‌شود. آن کس که به گفت رسید گفتن گذاشت. گفت نامکرر است. گفتی که همه ناگفته میگذارندش و می‌گذرند. گفتی که رسیدن به آن مثل دیدار یهوه خبر مرگ دیده‌ور است یا دست کم مثل سرچشمه‌ی پارسی که چون به آن برسی لالی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 21:28  توسط فریاد ناصری  | 

 

 دو شعر از فریاد ناصری با ترجمه‌ی خانم غزل برهانی

 

 یک روز بلند می‌شوی و

 جای انگشت‌های مرا

 از موهایت شانه می‌کنی

 

یک‌روز بلند

 موهایت را شانه می کنی

 حتی به بوی من

 روی ناخن‌هایت

 سوهان می‌کشی و

 شانه خالی می‌کنی

 از زیر تمام روزهایی که

                                       نباید.

 

 

One day you will intend and

 Comb the trace of my fingers

 On your hair

 

 In a long day

 You will comb your hair

 And file your nails

To erase my smell

 And flinch from having some days

 That you shouldn’t have.

 

در زیرزمین چهارراهی دارم

 با یک چراغ راهنمایی

 که قطع امید کرده از تیرهای برق

 

 در زیرزمین باجه‌ی تلفنی دارم

 که هر شب زنگ می‌زند

 در زیرزمین گونی نان خشک

 در زیرزمین قوری کهنه

 در زیرزمین

 دو تا موش

 زندگی عاشقانه‌ای دارند.

 

In the basement I have a crossroads

 With a traffic light

 That has lost its hope

 From the power cables

 

 In the basement I have a phone booth

 In the basement, a gunny sack of stale bread

 In the basement, an old tea pot

 In the basement, two mice

Have a passionate life.

 

پی‌نوشت: ممنون از خانم غزل برهانی که این سطرها را به زبان دیگری برده‌اند.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 1:23  توسط فریاد ناصری  | 

 

سه شعر از مجموعه‌ی در دست انتشار

 

1

 

خسته

شبیه سیگار‌هایی آویزان

از چوب سیگار‌های پیرمردان

 

ناامید

مثل زمزمه‌ی هر شب پیر‌زنان     در بستر

 

شهری که در آن قد کشیدم

چنین بود

خیابانی کوتاه     بین غسالخانه و قبرستان

 

 

2


انگشت به لب و زبانت می‌زنی

ورق می‌خورم

 

جوراب حریرات را

به پا می‌کنی و

شاه بیت شعرم

از سوراخش بیرون می‌زند

 

حتا برای جنگ که می‌نویسم

سر‌بازان خسته

پشت خاکریز‌های تنت

                             پناه می‌گیرند

تا شب نشده

باید دخل این شعر را بیاورم

می‌ترسم

روسری از سربرداری

اسم کتابم لو برود

یا

یکهو لخت شوی

به کتابم

مجوز ندهند

 

 

3

 

هیچ پرچمی

ارزش پا کوبیدن ندارد

 

موهایت را یله کن

تا انگشت‌های نازکم را

به پیشانی‌ام بزنم

 

سر هیچ برج و باروئی

به تماشای ماه ننشسته‌ام

فقط خبردار ستاره‌هایی‌ام

که هر شب

مشت مشت به شانه‌های تو می‌دوزم

 

پا به هیچ طبلی نسپرده‌ام

نبضت را به من بده

تا جهان را

از پا در آورم

 

نه صبحگاه و

نه شامگاه

سرود ملی من

نام کوچک توست

که تنها

وقتی که مست می‌کنم

خوانده می‌شود

 

این شعرها پیش از این در سایت مسعود احمدی بخش ویژه‌ی شعر همدان منتشر شده اند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 0:13  توسط فریاد ناصری  | 


خبر از چند کتاب سرسری  و یکی دو کتاب کتاب


فریاد ناصری

 

خبر از کتاب‌های خوبی که به شکل بدی درآمده‌اند اما با همه‌ی نقص‌ها و ضعف‌ها آن نور درونی‌شان خاموش نشده‌است. اولی کتابی‌ست با عنوان "دبیات و فلسفه در گفت و گو" اسم‌های ریز و درشت زیادی را یدک می‌کشد هانس گئورگ گادامر- رابرت پاسلیک و ترجمه و تقریر و شرح ِ زهرا زواریان، ویرایش علمی‌ ِ بیژن عبدالکریمی.

 

آقایی به نام پاسلیک مقالات گادامر را جمع کرده خانم زواریان برداشته تکه تکه آنها را ترجمه کرده و لابه‌لای آنها شرح و تقریر خودش را گنجانده و این لابه‌لا‌ها آنقدر زیاد شده که مخاطب خیلی وقت‌ها می‌ماند که الان حرف چه کسی را می‌خواند. اما اگر سمج باشد حرف‌های خوبی دست‌گیرش خواهد شد.

 

در این کتاب نظر و تفسیر گادامر درباره‌ی آثار سه شاعر گرد آمده است. سه شاعری که کتاب را به سه فصل تقسیم کرده‌اند. گوته و آثارش از نظر گادامر- هولدرلین از نظر گادامر- تفسیر گادامر از ریلکه. اگر سماجت در خواندن داشته باشید کتابی‌ست که کلی می‌شود خط‌خطی‌اش کرد. این کتاب را انتشارات نقش و نگار با همکاری خانه‌ی نقد در سال 1388 منتشر کرده‌اند.

 

کتاب بعدی هم دوباره کتابی‌ست درباره‌ی شاعری غربی- استفان مالارمه- وضع این کتاب از کتاب بالایی هم بدتر است. پر از غلط‌های ویرایشی و دستوری، شکل کتاب شکل عجولانه و ناشیانه‌ای‌ست که کتاب را از کتاب بودن ساقط کرده با این همه مالارمه با وسعت خودش مخاطب را دست خالی نمی‌گذارد. کتاب با عنوان "زیبایی شناسی نفی در آثار مالارمه" نوشته‌ی دکتر مرتضی بابک‌معین سومین اثر نشر علم از مجموعه‌ی نظریه و نقد است. در صفحه‌ی اول کتاب آمده است "مجموعه ‌نظریه و نقد زیر نظر فرزان سجودی" کاش این اسم‌ها و عنوان‌های مشروعیت بخش، فکری هم به حال کتاب شدن کتاب می‌کردند. این کتاب در سال 1389 منتشر شده است.

 

انحراف، نقد و نظر، مباحثی انتقادی درباره‌ی شعر آزاد ایران، با نظراتی از منوچهر آتشی، مسعود احمدی، علی باباچاهی، عنایت سمیعی به کوشش: محمد ویسی. همه‌ی این اسمها و عنوان‌ها بر جلد کتاب نازکی آمده‌اند که سومین کتاب بدی‌ست که بارقه‌هایی در دلش دارد. همان موقع که کتاب را خواندم و تمام شد بالای صفحه‌ی فهرست نوشتم: این کتاب، چند فرصت از دست رفته است. عجله‌ی کسی که می خواسته صاحب کتاب شود.  سوال‌های خام و سطحی و بی‌پشتوانه‌ای که حتا آتشی را هم آتشی کرده‌اند. اگر چه بالای همه‌ی بخش‌های کتاب عنوان مصاحبه آمده اما سه بخش کتاب که 52 صفحه از کل 86 صفحه را به خود اختصاص داده، مقاله‌هایی از مسعود احمدی و علی باباچاهی‌اند. دو مقاله از مسعود احمدی و یک مقاله از علی باباچاهی. سه بخش دیگر کتاب دو مصاحبه‌ی کوتاه‌اند یکی با زنده‌ یاد آتشی و دیگری با عنایت سمیعی و آخرین بخش پس‌گفتار گردآورنده‌ی ِکتاب است. این کتاب را انتشارات باغ ِ نی کرمانشاه در سال 1388 چاپ کرده است.

اما دو کتاب خوب، هر دوی این‌کتاب‌ها را انتشارات طرح نو منتشر کرده‌اند که تنها به ذکر نام و نشان‌شان بسنده می‌کنم.1- حافظ نوشته‌ی بهاالدین خرمشاهی، یکی از مباحث راه‌گشای این کتاب بحثی‌ست راجع به تفاوت مضمون و مفهوم با ذکر مثال‌های روشن‌گر که خبر از دو نوع نگاه به دنیا (دونیا) می دهند.

2- سعدی نوشته‌ی ضیاء موحد، در چند فصل آخر این کتاب بحث‌های بسیار بدیع و تازه‌ایی در باب شعر تصویری و گفتاری و ایجاز و زبان و شخصیت سعدی پیش کشیده شده است.

 

آخرین کتابی که می‌خواهم خبری از آن به دست دهم کتابی‌ست تحت عنوان ادبیات اسکیزوفرنیک نوشته‌ی ثریا کهریزی، در این کتاب خانم کهریزی تلاش ستایش برانگیزی در ارائه‌ی نظری تازه در حوزه‌ی شعر دارد. نظر تازه‌ای که متکی بر نظریات روان‌شناختی‌است. کتاب مجموعه‌ای‌ست از سخن‌رانی‌ها، مقاله‌ها و مصاحبه‌های خانم کهریزی که انتشارات فراگاه در سال 1388 آن را منتشر کرده است. از مباحث  و بخش‌های قابل تامل این کتاب می‌توان به بحث منریسم –شیوه‌گرایی- در شعر و بخش "شعر امروز، یک پدیده تام"  اشاره کرد.


Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

پی‌نوشت: اگرچه مکتوب‌های خشتی با چنین متن‌ها و کارهایی اصلن میانه‌‌ی خوشی ندارد اما فعلن که روزگارش در لب تنور است به یاد شب‌های سمورش به این حرف‌ها قناعت می‌کند.   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 19:38  توسط فریاد ناصری  | 

از یار تا پارتنر

گشتی مختصر در معنای چند مفهوم

 

فریاد ناصری

 

در فرهنگ عاشقانه‌ی زبان فارسی از آغاز تا امروز ِ الان که نگاه کنیم عنوان‌های مشخص و برجسته‌ای می‌بیینیم که هر کدام به تنهایی نماینده‌ی شکل خاصی از رابطه‌ی عاشقانه‌ یا به قول فردوسی جفت جویانه‌اند. هر اسم و عنوان تعریفی دارد که آن تعریف باید و نباید و چگونگی‌های رفتاری انسان ِ در آن رابطه را برمی‌سازد و نشان می‌دهد. جغرافیای کرداری با پذیرفتن آن عنوان شکل خاص خودش را می‌گیرد. برجسته‌ترین و فراگیرترین این نام و نشان‌ها، داغ عشق است که بر دل می‌خورد و آدم‌های درگیر رابطه را عاشق و معشوق می‌کند. عاشق و معشوق، نام‌هایی‌ برای  یک تعریف که فرهنگ با آن به شکل غیر رسمی یک رابطه‌ی خصوصی اجازه‌ی بروز و حضور می‌دهد. و به خاطر تابو بودن شرعی‌اش سعی می‌کند در حوزه‌ای دیگر از روابط انسانی با هاله‌ای زیبایی شناختی به آن قداستی ببخشد که تخطی از شرع نیز جبران بشود.

این تعریف در طیف رقیق‌تر و عامیانه‌ترش عنوان و نام "خاطرخواهی" به خود می گیرد. خاطرخواهی وسعت عاشق و معشوق را ندارد. محدودتر از آن است با این‌حال هم‌چون عاشق و معشوق جواز ایجاد یک رابطه‌ی تخطی کننده را می‌دهد با این تفاوت که نسبت به آن قداست بسیار کم‌تری دارد.

بعد از این هر چه در خط زمان پیش‌‌تر می‌آییم شکل دیگری رخ می‌نماید "دوست دختر و دوست پسر" این نام‌ها، آورنده‌ی مفهومی اعتراضی‌تر و قائم به‌ذات‌ترند. یعنی در پی این نیستند که در چشم دیگری بزرگ (عرف، جامعه، قانون، فرهنگ...) رسمیت داشته باشند یا پیدا کنند. خودشان را تحمیل می‌کنند به جامعه و این اتفاق دیگری در ذهن و عمل است. دوست دختر و دوست پسر نسبت به هم همان رفتاری  را ندارند که مثلن عاشق و معشوق‌های سنتی و ادبی. این نام‌های تازه‌ با خود رفتارهای تازه را به همراه می‌آورند.

بعد کم‌کم ندای دیگری از راه می‌رسد. پارتنر، شریک جنسی، منفعت طلبی انسان امروز، اقتصاد رابطه، شراکت، نام و نشان و تعریفی جسورتر و عصیانی‌تر که در پی پنهان کاری نیست که نام‌اش عیان کننده‌است. این تطور را بگیر و به آدم‌ها بیندیش که رفته رفته در این سیر چه‌چیزهایی را از دست داده‌اند و چه چیزهایی به‌دست آورده‌اند؟ اسطوره‌زدایی و تقدس‌زدایی برای زدودن امکان‌های مخفی‌کاری و ریا‌کاری به کجاها کشیده شده‌است و می‌شود؟

بگذار روی حرف را سمت دیگری بچرخانیم. جای دوری نمی‌رویم. بچرخیم سمت یار. یار چیست؟

یار در ادبیات کلاسیک که یکی از پایه‌های اصلی فرهنگ ماست بیشتر نقش جنسی دارد. یا شاهد است یا زنی که در خط و خال جنسیتی‌اش برجسته می‌شود. و در همین حیطه به نوعی، تعریفی ادبی می‌شود. یار ادبی. معشوق ادبی. کاراکتری در ژانرهای تغزلی ادبیات. نه کسی که شناسنده‌ی درون ماست. فهمنده‌ی جان ماست. با جغرافیای نه لزومن مشترک علائق و سلائق بلکه دارای وسعت تحمل و طاقت نسبت به دیگری، نه کسی‌ست که طاقت و تحمل فهم آن دیگری را دارد. ساخته‌ای‌ست مصنوعی،‌ بی‌جان و قالبی.

شکل زنده‌ی "یار" بودن اتفاقی‌ست که تا حدودی در رابطه‌ی شخصی دو چهره‌ی فرهنگی – ادبی ما رخ می‌دهد. بین شمس و مولانا. میل و تمنای آدمی نسبت به دیگری و دنیای دیگری در متعالی‌ترین شکل ممکن‌اش در ظرف شرایط زمانه‌ در بین این دو رخ می‌نماید.

غزلیات شمس چیزی جز تجلی میل و تمنا و علاقه است؟ بافت اروتیک مقالات شمس را چه می‌گویی؟ دو آدم، "دو دریچه روبه‌روی هم" به دو دنیای تازه ، گشودگی و انکشاف نسبت به‌هم.

این تعریفی که از یار می‌دهیم این‌جا، خیلی وسیع‌تر و تازه‌تر از آن تعریفی‌ست که قرن‌ها ادبیات کلاسیک در مغزما تا استخوان تپانده‌است. یار در ادبیات کلاسیک، خشک و بی‌روح و محدود است. اگر هم نبوده رفته رفته مرده و بی‌روح شده‌است. ادبیات کلاسیک که با این یار در معرض تهمت‌ها بوده و هر جا هم که خواسته تهمت جنسیت آلودگی را از چهره‌ی خودش بزداید دو خطا را هم‌زمان و با هم مرتکب شده‌است. یکی تحقیر جنسیت و اندیشیدن به جنسیت از دیدگاه اخلاق متعبدانه، دیگری استفاده از همان ابزارهایی برای دفاع از خودش که منطق سازنده‌ی تهمت‌ها را معتبر می‌کند. دفاع از خود، با همان منطق و با همان ادبیات که تهمت‌ها را در حقش روا داشته است و این خود شکل دیگری از همان تهمت‌ها و اهانت‌هاست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 4:44  توسط فریاد ناصری  | 

یادداشتی درباره‌ی دوستی

 

فریاد ناصری

 

 

من از کودکی تا کنون از همه‌ی نعمت‌های جهان دل‌داده‌ی یک چیزم... و آن داشتن دوست است... اما چون به‌خودم نگاه می‌کنم می‌بینم... هنوز چنین خوشبختی نصیبم نشده و حتا نمی‌دانم دوست را چگونه باید یافت؟

از رساله‌ی دوستی ِ افلاطون-۱

 

 

یکی از رنج‌های بی‌شماری که انسان و جامعه‌ی ایرانی به آن مبتلاست شفاف نبودن و صریح نبودن مفاهیمی‌ست که با آن سعی در قوام بخشیدن به شکل فرهنگی و زیستی خود دارد. در کنار این رنج، نبود بسیاری از مفاهیم تازه در گستره‌ی زیستی انسان ایرانی خود درد دیگری است؛ اما فعلن در این نوشته سعی می‌کنم بر‌‌ همان بوده‌های ناآشکار بپردازم. آن مفاهیم اصلی‌یی که در طی قرن‌ها و سال‌ها بدون بازنگری در زیر ِ لایه‌ای از معانی کدر و تیره شده‌اند تا آنجا که دیگر می‌شود گفت معنایی ندارند و معنایشان را گم کرده‌اند. هر جامعه و ملتی نیازمند این است که مدام مفاهیم اساسی خود را بازنگری و بازسازی کند. به خصوص زمان‌هایی که از دورانی به دوران دیگر و از ساحتی به ساحت دیگر می‌روند تا بتوانند در شکل جدید خویش قوامی داشته و زیست خود را ادامه دهند.

تکیه کردن بر مفاهیم بوده از گذشته در دوران‌های دیگر، تازه‌گی دوران آمده را دچار نقص و ناسازه‌گی می‌کند. تا آن‌جا که در کشور ما این ناسازه‌گی بدون آن‌که رفع شود خود صاحب اصالت و هویتی خاص شده‌است. چرا که مدام و مدام ما با مفاهیم کهنه دوران عوض کرده‌ایم و بدون آن‌که به نیاز باز تعریف مفاهیم اساسی بیندیشیم، به جدل بین ساحت‌های تازه و کهنه اصالت داده‌ و دچار یک چرخه‌ی عبث شده‌ایم. این مفاهیم در شکل ساده‌تر، تعاریفی هستند که مواضع کرداری ما را نسبت به هستی شکل می‌دهند. نسبت به هستی و هر چه در آن است. تعاریفی که در جامعه‌ی دی‌روز بیش از آن‌که بیان شوند به آن‌ها عمل می‌شده‌است اگر چه نمونه‌های بیانی و نوشتاریی نیز از آن‌ها در دست است. ادبیات تعلیمی در فکر آموزاندن چه بوده است؟ آموزندان این‌که چگونه در کنار هم بر این کره‌ی خاکی زندگی بکنیم که رنج‌هایمان کم‌تر شود. حلقه‌ی نظر را در حرف تنگ‌تر کنم برای مثال: فرهنگ برای یک رابطه‌ی تخطی‌گر بین دو انسان که میل به‌هم دارند مفهوم عاشق و معشوق را می‌سازد که جوابی به این خواسته بدهد و رسمیتی به شکل رابطه‌ی تخطی‌گر، بعد در تبار این خانواده مفهوم عامیانه‌تر دیگری برساخته می‌شود به نام «خاطر‌خواهی» قداست اولی را ندارد اما‌‌ همان کارکرد مجوز دهی را چرا، بعد «دوست دختر و دوست پسر» این دیگر شدن نام‌ها خبر از دیگر شدن تعاریف و مواضع می‌دهد. خبر از تغییر کردار. وقتی از مفاهیم حرف می‌زنم از این‌ها حرف می‌زنم و در این حطیه نفس می‌کشم. این تعاریفی که به کردار آدمیان شکل و اعتبار می‌دهد، مفاهیمی‌اند که از آن‌ها حرف می‌زنم.

دیگر از بدیهیات است که شکل هسته‌های کوچک زیستی در یک اجتماع، نمونه و نمودی از شکل زیستی بزرگ‌تر حاکم بر‌‌ همان اجتماع است. هر جامعه‌ای برای بر پا ماندن خود یک‌سری مفاهیم اساسی دارد که با آن زنجیره‌ی هم‌بستگی بین افرادش را تعریف می‌کند و شکل می‌دهد. نبود این مفاهیم یا بودن قالبی اما بدون معنای مشخصشان، زندگی را در جامعه سخت و گاهی غیرممکن می‌سازد. به‌طور مثال مفاهیمی چون دوستی، هم‌سایگی، هم‌پالکی... و بسیاری از مفهوم‌های از این دست در گذشته‌ی فرهنگی ما از یک زنجیره‌ی اتصال و رابطه در بین انسان‌ها خبر می‌داد. که از روایات و متون مذهبی نیز سندیت می‌گرفتند. بسیاری از این مفاهیم در خود لایه‌های دیگری نیز داشته‌اند؛ چون دوستی که در نمونه‌ی مفهومی‌ صمیمی‌ترش رفاقت نامیده می‌شود. جامعه در حول این مفاهیم قوامی داشته و شکل و هیبت خاصی از زیستن‌ها و با هم بودن‌ها را فراهم می‌کرده است اما آیا واقعن در این زمانه‌ای که ما هستیم باز هم می‌شود به همین مفاهیم بدون اندیشیدن به اندرونه‌ و معناشان تکیه کرد و امنیت و آرامش خاطر را آرزو کرد. واقعیت این است که بسیاری از این مفاهیم دیگر جواب‌گو نیستند که اگر بودند رفاقت و دوستی چند دهه یکی از تم‌های اصلی ساخته‌های فرهنگی ما نمی‌شد. ساخته‌ها را در این‌جا می‌توان پس‌انداخته‌ها هم خواند اما به‌هر حال از کوزه‌‌ همان تراود که در اوست. فیلم‌فارسی‌ها را می‌گویم. فیلم‌هایی که مدام در حیطه‌ی این تم ساخته و پرداخته و پخش شده و بدون هیچ تاثیری خورده و پس داده شده‌اند. نگاهی نوستالژیک به دوستی و رفاقت بدون این‌که یک‌بار از خودمان بپرسیم. به‌جای حسرت خوردن به آن‌چه در گذشته بوده و نشان دادن‌ این‌که امروز نیست، تعریف دیگری از آن‌ها به‌دست بدهیم که امروزمان این‌قدر حسرت گذشته نباشد.

می‌بینید که هم‌سایگی به راحتی از عرصه‌ی روابط انسان امروز رخت بر بسته و کسی هم دیگر چندان نگاه پر حسرتی به گذشته‌ی پر همسایه ندارد. اما دوستی، چون انسان نمی‌تواند در تنهایی ادامه دهد و برای زیستن نیاز به دیگری دارد، دیگریی که مدام خودش را در آینه‌ی او باز بشناسد. مفهوم و ابزاری سخت بایسته است. مفهوم و ابزاری که می‌توان نمونه و نوع‌های تازه‌تری از آن را منطبق با شرایط حاکم تعریف کرد و به آن‌ها تکیه داد.

باید بدانیم با چه روابط و مقرراتی قرار است با این دیگری رابطه داشته باشیم. دیگریی که یکی بهشت انسان می‌داند و یکی هم جهنم انسان -۲ دیگریی که با تعداد و کثرت‌اش در کنار باقی دیگری‌ها اجتماع را شکل می‌دهد و می‌دهند چرا که جامعه ساخته‌ی همین دیگری‌هاست. ساخته‌ی دیگریت‌هاست. و از همین‌جاست که می‌شود جامعه‌ی جهنمی داشت یا بهشتی.

جامعه‌ای که امکان هیچ زیست آسوده‌ای را نمی‌دهد و انسان‌اش مدام در اضطراب و هراس می‌زید. یا جامعه‌ای که انسان‌اش با اطمینانی حداقل و نسبی در چارچوب روزگار و زمانه‌ی خودش زندگی می‌کند و در این آرامش و اطمینان می‌تواند بشکفد.

مفهوم دوستی امروز چه معناهایی می‌تواند داشته باشد که خطای محتمل دوست در آن نارو نباشد؟ چرا که ملت ما سال‌هاست به ناروا از خود که‌‌ همان دیگری هستند مدام نارو می‌خورند. این نارو خوردن‌های مدام، زندگی‌شان را دچار یک ناامیدی موروثی کرده است. آن‌ها هر لحظه انتظار شکست و تلخی تازه‌ای را با اطمینان چشم‌انتظارند. تلخا و شکستی که می‌تواند از آسمان و زمین و یار و اغیار بر سرشان ببارد و نازل شود و آن‌ها با ناله‌ای که خودشان نیز به بی‌هوده بودن‌اش آگاه‌اند؛ خسته و زخم خورده به راه‌شان ادامه دهند. در پی جستن یار دیگر و آینه‌ی دیگر، با قضا و قدرهای دیگر، پیش‌آمدهای دیگر. ما زندگی را در شکل یک ناسازه‌ای پذیرفته‌ایم که مدام در آن شکست و ناروا رخ می‌دهد. بخشی از این شکست‌ها را از دوست می‌خوریم. این دوستی که می‌گویم چه معنایی دارد؟

حال اگر آن هسته‌های کوچکی که گفته شد هیچ معنای روشنی از خود و مفاهیم اساسیشان نداشته باشند آن هسته‌ی بزرگی که از این‌ها ساخته می‌شود به صورت یک توده‌ی بی‌شکل و قواره خواهد درآمد که زیستی بی‌قاعده و قانون و تاریک دارد. داشتن تصوری صریح و شفاف و بودن ِ مفاهیمی که زندگی را قوام دهد و به انسان‌ها پر و بال زیستن و آسودگی خاطر، از لوازمات هر دوره و هر زمانه‌ی تازه است. اما ملتی که ماییم هنوز هم با مفاهیم غبار گرفته و از دور آمده سپری می‌کنیم و حتا به همین‌ها هم آگاه و از همین‌ها هم با خبر نیستیم. آن‌وقت آن هسته‌ی بزرگی که از ماست و برماست چه تصوری می‌تواند از حق و حقوق و مدنیت و آزادی و هزار مفهوم تازه‌ی دیگر داشته باشد؟

می‌شود این بحث را چنین ادامه داد که دوستی یک امر متعالی است یا یک نیازمندی؟ می‌شود از نمودهای تازه‌ی دوستی و هم‌سایگی در شبکه‌های اجتماعی تازه سخن گفت. اما باید دوستی باشد که با او سخن گفت، چرا که تن‌ها، دیوانگان با خود حرف می‌زنند.

 

 پا ‌نوشت‌ها:

۱- پنج رساله- افلاطون- ترجمه‌ی محمود صناعی- ص۸۹- انتشارات علمی و فرهنگی-۱۳۶۱

۲- این دو جمله از دو نویسنده است که نتوانستم‌ منبع و نامشان را به‌خاطر بیاورم و بیابم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 15:3  توسط فریاد ناصری  | 

۱

اصلن تو فکر کن، رستم هم که بیاید
با این همه چشم‌بند
که رنگ چشم‌های ترا
از ما دریغ می‌کنند

راه‌ها به کجایش می‌برند
یا
با این سرباز‌های خسته که هر شب
کمی از مردی خود را
پای یقلوی‌ها گذاشته‌اند

آخر چطور می‌شود
عشق را
از ته این چاه‌ها نجات داد؟






۲

کاش مترسک بودیم
تا بچه‌ها را
از آمدن به مزرعه‌ی آخرت بترسانیم

چشم چپم آب‌ها را سیاه می‌کند
اگر این سیاه‌بازی‌ها بگیرد
حتمن معاف می‌شوم

شنیده‌ام
سربازهای صفر
می‌توانند
هر جایی را بگیرند

اما فرمانده‌ی عزیز! باید بگویم
من از نمایش‌های روی تختی بیزارم

کافور
کافور
کافور
به جهان پهلوان‌ها بگو
این کافور است
که در مرده‌ها
کمر زندگی را
شل می‌کند


این دو شعر در فرهیتخگان

http://www.farheekhtegan.ir/content/view/29598/40/


این شعرها یادگار سال‌های هشتاد و سه‌‌اند وقتی که برای اولین بار سربازی را تجربه کردم و بعد برگشتم به دانشگاه، الان هم به دست قضا و قدر ارشاد و ناشرند، اگر برهند.


+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 15:53  توسط فریاد ناصری  | 

پاره‌ای از فصل ِ
در بیان مراتب سیر معکوس که سالکان راه دین و ناسکان طریق یقین را لابدّ منه است که تا سرّ: "من عرف نفسه فقد عرف ربه"، که از چشم اغیار پنهان مانده آشکارا شود، و طلسم آن گنج به آسانی گشوده شود
از کتاب مراة الحق نوشته‌ی محمدجعفر کبودراهنگی(مجذوب‌علیشاه)

ای ‌ عزیز! وقتی بوی آن گلستان به مشام جان ما برسد که از صحایف کاینات حقایق بینات بخوانیم، و از لوح آفاق و انفس مفردات و مرکبات کاینات ملاحظه کنیم، و از اول آفرینش که "اول ما خلق الله العقل" اشارت است بدان، تا آخر سلسله‌ی موجودات که مقصود از اتصالات فلکی وامتزاجات عنصری، وجود شریف و عنصر لطیف اوست، حرف‌ حرف و کلمه کلمه بدانیم.
و بعد از آن غواص‌وار در دریای وجود خود سفر کنیم، تا به عین‌الیقین به فضل و کرم الهی ببینیم که جزو و کل غرق وجود آدمی‌ است، و در این ترکیب ضعیف، مختصر افلاک و انجم و طبایع و عناصر و معادن و نبات و حیوان و جن‌ّ و ملائکه و عقول و نفوس مندرج است، و "فیک جمع‌ الخلق و العرش و الکرسی" سخن محققان است.
و اول بنیاد سخن از نطفه‌ی منی ]نمایم[ که به یک اعتبار اصل جسم و تن آدمی است، تا امتثال آیه‌ی کریمه‌ی "فلینظر الانسان مم خلق* خلق من ماء دافق* یخرج من بین الصلب و الترائب" کرده شود
ای عزیز! چون نطفه‌ی مرد و زن عاشق‌وار دست توافق در گردن تعالق کنند، و ارادت صانع قادر عالم به ایجاد اعجوبه‌ای از اعاجیب مصنوعات متعلق شود، آن ذره – که در وقت تخمی آدم در قبضه‌ی قدرت چهل صباح تربیت یاقته، و از تجلیات جمال و جلال و ذوق تمام – نصیب کامل کرده، چون تخم که در زمین افشانند آن نطفه از غذا حاصل شده، و غذا خواه حیوانی و خواه نباتی، فرزند آباء افلاک و امهات عناصر است. اما در آن نطفه ذره‌ای هست که چهل هزار سال به نظر لطف و قهر پرورش یافته، و شما را که این اجرام علوی و هیاکل نوری بخشیده‌ایم، جهت خادمی و چاکری او داده‌ایم.
نظم
تو را نه چرخ و هفت اختر غلام است تو شاگرد تنی حیف تمام است

اکنون وقت آن است که هر یک هر نقد که دارید نثار فرق او کنید، زحل که شهسوار خنگ فلک هفتم است اولا به دایگی او قیام نماید، و چون مزاج او بار و یابس است، نطفه را از مقام نطفگی به مقام علقگی رساند، چنان‌که حق تعالی می‌فرماید که " ثم خلقنا النطفة علقه...".
و به نزد بعضی محققان چنین است که چون نطفه‌ی مرد و زن به هم رسند، بر مثال گوی چهار طبقه در میان رحم قرار گیرند، سودا که از مادر خاک همراه اوست در میان افتد، و بلغم که نتیجه‌ مادر آبی بود بر گرد او محیط شود، و خون که از مادر هوا و باد یادگار داشت هر دو را در میان گیرد، و صفرا بر مثال کره‌ی آتش بر او محیط شود. چون آن چهار اخلاط در رحم حاصل شود و هر یک در مرکز خود قرار گیرد، افیاض کواکب متواتر شود، و معادنی که در این عنصر مضمر بود به ترتیب افلاک و انجم روی به ظهور کند، و معادن ظاهری چون چشم و گوش و دهان و دست و پا، و معادن باطنی چون معده و جگر و دل و سایر اعضای ظاهری و باطنی – چنان که د تشریح اعضا در کتب حکمت مسطور است- تمام شود.
فلک هشتم که آن را فلک البروج خوانند، حق تعالی به عظمت او قسم یاد می کند که " والسماء ذات البروج" دو اسبه تاختن آرد. جگر آن طفل را محل تجلی خود سازد به امر رب‌العالمین روح نامیه که آن را روح نباتی خوانند و روح طبیعی گویند در او دردمد.
وقوای طبیعی چون غاذیه و جاذبه و ماسکه و هاضمه و دافعه و غیره در او پدید آید، و نشو و نما و بالیدن اعضا پیدا شود، طفل از راه‌گذار ناف غذا خواره شود، و جسم و روح به تدریج به کمال می رسد.
گویا مطلب خوب ظاهر نشد، روشن‌تر از این بگویم.
بدان که چون نطفه به رحم افتد مدور شود، از جهت آن که بالطبع مدور است، آنگاه به واسطه‌ی حرارتی که در رحم است نطفه نضج می‌یابد، و اجزاء غلیظ وی از اجزاء لطیف از تمامت نطفه رو به مرکز نطفه می‌آورد، به این سبب نطفه چهار طبقه می‌شود، و هر طبقه محیط تحت خود می‌شود.
یعنی آنچه غلیظ است رو به مرکز می‌نهد، و در میان نطفه قرار می‌گیرد، و آنچه لطیف است روی به محیط می‌آورد و در سطح اعلای نطفه مقر می‌سازد، و آنچه از سطح اعلای نطفه متصل سطح است در لطیفی کمتر از سطح اعلاست، و آنچه بالای مرکز متصل به مرکز است در غلیظی کمتر از مرکز است.
به این سبب نطفه چهار طبقه می‌شود، مرکزی را که در میان نطفه است سودا می‌گویند، و سودا سرد و خشک است، طبیعت خاک دارد، لاجرم به جای خاک افتد.
آن طبقه را که بالای مرکز است و متصل است به مرکز محیط، بلغم گویند، و بلغم سرد و تر است و طبیعت آب دارد، لاجرم به جای آب افتد.
و آن طبقه که بالای بلغم است خون می‌گویند، و خون گرم و تر است و طبیعت هوا دارد، لاجرم به جای هوا افتد.
و آن طبقه که بالای خون است صفرا گویند و صفرا گرم و خشک است و طبیعت آتش دارد، لاجرم به جای آتش افتد.
و آن جوهر که نامش نطفه بود، چهر عنصر و چهار طبیعت شد.
...
و افضل آن اخلاط خون است، یک بار دیگر آن خون در عصّارخانه‌ی طبیعت نضج دهد، و روغن منی که فتیله‌ی چراغ معارف و عوارف است از او بیرون گیرند، و در پشت مرد و سینه‌ی زن قرار دهند، و بعد از آن متقاضی مولده را بر ایشان گمارند. و شحنه‌ی محبت که حق تعالی میان مرد و زن به کرم عمیم آفریده که: " و جعل بینک موده و رحمة" بر سر ایشان شحنه فرستد، تا به آن نطفه به زبان حال گوید که: ای نقاوه کاینات! از این منزل سفر کن که تو را دارالقرار جای دیگر است: "سافروا تصحوا و تغنموا"
به ارادت الله سلطان محبت کوس رحلت فرو کوبد و علم مودت بر پا می‌کند، آن دو نطفه از منزل پشت پدر و از سینه‌ی مادر متوجه رحم شوند، و در غریب‌ستان تنگ و تاریک رحم به هم رسند، و چون هر دو از بلاد آشنایی باشند، دست توافق در گردن تعانق کنند، و محب‌وار و محبوب‌وار دوگانگی از پیش گیرند، و به صفت یگانگی موصوف شوند...


پی‌نوشت:
حرف درباره‌ی این سطرها بسیار است. نگاه به چگونگی اندیشه و معرفت در زبان فارسی آن هم در قرن 12 و 13، ادبیات این اندیشه، تطبیق این اندیشه با جهان پیرامون در زمان خودش، جستن تبار این‌گونه اندیشیدن مثلن پی‌گیر توضیح و تشریح آن چهار عنصر لطیف و غلیظ در اندیشه‌ی ‌زکریای رازی شدن، بررسی تلاش برای اندیشیدن به باطن و نزدیک شدن به روان‌شناسی به‌خصوص در بحث علاقه در آمیزش و تاثیر آن بر کودک، یا در همین نمونه از اندیشیدن بررسی جایگاه خواب و تفسیر رویاها، سعی در توضیح ظاهر و باطن جهان در یک روند مادی علی‌الخصوص، درباره‌ی همه‌ی این‌ها می‌شود حرف زد و فکر کرد. مجذوب در این فصل بعد از ذکر این مراحل بحث سفر در خود را پیش می‌کشد و معتقد است که اگر برای شناخت خود هرکجا که هستیم مسیر را در تامل و اندیشه برگردیم و ذره ذره به آن هیچ اول برسیم در مراتب معکوس معرفت پیش رفته‌ایم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 15:51  توسط فریاد ناصری  | 


گزاره‌های ویران‌گر و تبرئه‌ی حاکمان

فریاد ناصری

 

یکی از مشکلات اصلی ما در حوزه‌ی اندیشه و نظر این است که نگاه نقادانه به گزاره‌های از پیش موجود نداریم. آن‌ها را بی تامل و خام‌دستانه به‌کار می‌بریم و این عیب نه تنها از تازه ‌به‌راه افتادگان سر می‌زند که حتا بزرگان‌مان هم که به نوعی پرچم‌دار طرح نو در انداختن‌اند. در بسیاری از جاها با این گزاره‌های پیشینی به صورت بدیهیات برخورد می‌کنند. گویی که این حرف‌ها وحی‌ منزل‌اند و هیچ نباید که در آن‌ها بیندیشیم. یکی از این گزاره‌های پیشینی که از فرط استفاده دچار هاله‌ی بدیهی بودن شده است. این گزاره است که هر دگرسازی و نوسازی‌ای  در خود و همراه خود تخریب را هم دارد جالب این‌که این حرف را از دهان نظرمندانی می‌شنویم که به نوعی بر مسند تازه‌گی‌ها و اعتبار نشسته‌اند و از بازنگری در امور و مفاهیم گذشته دم می‌زنند و از یافتن و ساختن مفاهیم تازه برای روزگار تازه سخن می‌گویند اما به راحتی چنین گزاره‌ی ویران‌گری را بی هیچ مداقـّه‌ای بدیهی دانسته و تجویز می‌کنند. و همین می‌شود که ما در طول تمام تاریخ‌مان هر بار که خواسته‌ایم مثلن جسم و جانی تازه کنیم با مجوز ِ "هر دگر سازیی تخریب هم دارد" کلنگ بر گذشته‌مان نهاده‌ایم و خشت خشت بنای بالا برده‌ را فرو ریخته‌ایم و پله‌پله راه آمده را ویران و پاک کرده‌ایم. در اصل حافظه‌مان را پاک کرده‌ایم و هر نسل جدیدی که آمده با برهوتی از ویرانه‌ها روبرو شده و افسانه‌های داشته‌ایم داشته‌ایم را شنیده، اما همه‌مان می‌دانیم که داشتم داشتم حساب نیست. در این دیار که، هر که آمد عمارتی نو ساخت/ رفت و منزل به دیگری پرداخت. دیگری چیزی باقی نگذاشته که آن را بپذیرد. همه چیز را کوفته و سوخته و از نو ساخته است. تکرار روزگار ِ دی‌روز ِ قرن‌ها پیش، در امروزهای‌مان. این‌طور شده که تاریخ ما، تاریخ شکست بوده و تاریخ غارت و ویرانی وَ حافظه‌مان لبریز ساختن و ویران شدن. هر نسلی با افسانه‌های تلاش و شکست ِ نسل پیش از خود، بار آمده و همان سرنوشت را تجربه کرده و زیسته است. و این‌طور شده که هر روایتی از تاریخ‌مان به‌ دست دهیم. یک حرف است. یک قصه است. قصه‌ای که قصه‌ی پیشین را از یاد برده است. تاریخی که رخدادهای پیش از خود را، خود را از یاد برده است. یک قصه و یک حرف، فقط با کمی تغییر رنگ و لعاب و نام‌ها. در دیار مادری‌ام ضرب‌المثلی هست به زبان آنا دیلی ( ترکی) که هر که تصمیم به کار تازه‌ای می‌گیرد زیاد می‌شنود و در موردش صدق می‌کند گفتن‌ این ضرب‌المثل که "در این خاک نمی‌شود تعزیه راه انداخت" تاریخ‌ در حافظه‌مان شده "در این خاک نشدن"، شده "جبر جغرافیایی". چرا؟ چون که اندیش‌مندان امروزمان که اهل نقد دی‌روزند خود هنوز دی‌روز‌ی‌اند و ریشه در دی‌روز دارند. هنوز گزاره‌هایی ویران‌گر را بی هیچ تاملی بدیهی دانسته و تجویز می‌کنند.

چه کسی گفته دگرسازی و نوسازی باید همراه با تخریب باشد؟ در تخریب نفی و انکار هست. با نفی و انکار گذشته چه کسی ره به آینده برده که ما ببریم؟ در حالی که با نگاه به تجربه‌ی بسیاری از کشورهای پیش‌رفته می‌بینیم که دگرسازی با نگاه واقع بینانه به آن‌چه تا کنون بوده و جدا کردن سره از ناسره‌ی آن پیش‌رفته است. با از رسمیت انداختن بخش‌های شکست خورده و تلخ‌اش آن‌هم به لحاظ فکری و نهادی، بی آن‌که نمادهای‌شان را ویران کنند. بی آن‌که در پی حذف‌اش باشند. تنها حکومت‌هایی که ریشه در خودکامگی دارند در پی تخریب نشانه‌های پیشنیان‌اند تا تاریخ را به نفع خودشان بنویسند. اما آن کشورهایی که مد نظر این سطرهاست همه‌ی آن‌چه تاکنون  و تا امروز بوده را به عنوان پله‌های تا این‌جا آمدن‌شان هرچند جسته و گریخته، هر چند پر شکست، حفظ و نگه‌داری کرده‌اند. و با نگه‌داشت آن خودشان را و چه کس بودن‌شان و از کجا آمدن‌شان  را در یاد نگه‌داشته‌اند.

همین نگه‌داری و پلاک زدن و توضیح نوشتن در پای گذشته است که آن‌ها را صاحب حافظه‌ی تاریخی کرده است و چه بودن و که بودن‌شان را فراموش نکرده‌اند و بر اساس آن آینده‌شان را ترسیم کرده‌اند. همین که در این خانه، در این کوچه، در این خیابان، در این شهر، در این دیار و خاک که بوده و چه کرده و چگونه کرده، آن‌ها را آنی کرده است که امروزند. با همین‌ها یاد گرفته‌اند چه چیزی را پاس بدارند و سپاس‌گزار چه کسانی باشند وَ  به خاطر بسپارند که دیگر چگونه نباید بود و چه نباید کرد.

از طرفی دیگر باید حواس‌مان باشد که بسیاری از اندیش‌مندان گذشته‌ی ما در بستر امری به نام "فلسفه‌ی اسلامی" خارج ازسنت اسلامی‌یی که از آن دم می‌زنند وَ کاملن حکومتی اندیشه ورزیده‌اند. با کج-‌فهمی یا کج فهم کردن احادیثی چون "کلکم راع و کلکم مسئول‌ٌ عن رعیة" پایه‌ی شبان – رمگی را کج گذاشته‌اند. کل را حذف کرده و فردی خاص را صاحب مسئولیت کرده‌اند. و از این راه بدخویی و بدکرداری امیران را هم نتیجه‌ی بدکرداری و زشت‌خویی مردمان دانسته‌اند و با این دانستن به‌ظاهر منطقی، سعی کرده‌اند حاکمان را از هر شری تبرئه کنند. در حالی‌که  احادیث و روایات بسیاری داریم که درست بر خلاف این ‌نظرند و حکایت از این دارند که بدخویی و زشت‌خویی مردمان نتیجه‌ی اعمال و رفتار امیران و حاکمان است.

حال چگونه کسانی چون غزالی و نجم‌الدین رازی و ملا احمد نراقی و... با ادعای اندیشه‌ی اسلامی خلاف نص صریح چنین احادیثی، گزاره‌هایی این‌چنینی صادر کرده‌اند، سخت بایسته‌ی تامل و اندیشه است.

 وسخت لازم است که بیندیشیم ملتی که هزاران صفحه برای نقل حکایات اخلاقی سیاه کرده و کتاب‌های اخلاق‌اش از حد و اندازه گذشته، چرا و چگونه است که در تمام اعصار محکوم به بی‌اخلاقی شده است؟ پس کو تاثیر اخلاق ناصری و مقامات حمیدی و گلستان و بوستان  و آن‌همه پندنامه و اندرزنامه؟ خشت اول را کجا کج نهاده‌ایم  که مدام از اخلاق دم زده‌ایم و بی‌اخلاق بوده‌ایم؟ از کی جواز ویران کردن برای نوساختن را معتبر دانسته‌ایم که این‌طور مدام ویران کرده‌ایم و سوخته‌ایم تا بسازیم و در این میان خودمان را فراموش کرده‌ایم و بزرگان‌مان را در راه تلاش و شسکت هدر داده‌ایم؟ به‌هرحال من در این سطرها تنها تلاش کرده‌ام با بخش‌هایی از یکی‌، دو متن (شرط پای‌داری اندیشیدن در آزادی است نوشته‌ی شیدان وثیق وَ هم‌چون شبان-رمگان‌ایم نوشته‌ی احمد سیف) پرونده‌ هفته‌ی شهروند امروز شماره 5 شنبه 8 مرداد که پیرامون حافظه‌ی تاریخی بود برخوردی پرسش‌گرانه داشته باشم و پرسش‌هایم را در پیش‌خوان نگاه اهل نظر بیاورم باشد که توانسته باشم بیندیشم.

 

پی‌نوشت: برای شهروند فرستادم اما خبری نشد. خواهنده و خواننده داشته باشد، همین جا خوانده می‌شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 0:45  توسط فریاد ناصری  | 

 

 

مقالات و يادداشت‌های تا به امروز مكتوب‌های خشتی

 (اسامی لينك شده‌اند)

 

 
 
 

(با عنوان فرعی و مذموم ِ نگاهی به مجموعه شعر اسطبل از داریوش معمار)

 
 

(نگاهی به داستان سفر کرده‌ها نوشته‌ی حسین نوش‌آذر) 

ترجمه به مثابه‌ی برج بابل، مترجم به مثابه‌ی نویسنده

آخرین ترانه‌ی یعقوب- یک شعر

کار نیما کار امروز بود- ازمیان یادداشت‌ها

در پراکندگی (تاملی در رابطه‌ی زبان و وطن)

سه شعر

به عشق بگو- یک شعر

رودخانه‌ای پیر- یک شعر

‌رگ‌های بی‌خون- یک شعر

 زنان‌ ِ نقش زن و کتاب‌های گشایش

(از واقعیت تا داستان، نگاهی به رمان "نیمه‌ی‌غایب" نوشته‌ی حسین سناپور)

( نگاهی به داستان توپ، نوشته‌ی غلامحسین ساعدی) 

زبان ِ شعر، زبان ِ مقاومت است

(یادداشتی درباره‌ی کوتاه نویسی، شعر ساده وَ  حافظ موسوی)

از ترانه‌های گاه‌گدار مادرم (ترجمه‌ی هشت بایاتی ترکی)

(کوتاه با "سوت زدن در تاریکی" سروده‌ی شهاب مقربین)
 

نوآوری کنید تا رستگار شوید

(یادداشتی پیرامون خواندیدنی‌های‌ِ مهرداد فلاح)

مصلّی و تسلیم، کتاب و پرسش

 رسولان روستایی و رمه‌های دراز ِ عبارت‌

(نگاهی به مجموعه شعر " آواز عاشقی" سروده‌‌ی محمد‌باقر کلاهی‌اهری)

 جلسه‌ی نقد مجموعه‌ی شعر «گنجشک‌ها روی برف راه می‌روند»

 

 جغرافیای گربگی و غاز همسایه (نگاهی به وضعیت شعر فارسی و شعر ترجمه)

شیوه‌ی عاشقیت یا درحاشیه‌ی تخته‌ی کلاس

هی فریاد! لامپا رو بشمار

دو شعر از فریاد ناصری

اين جنازه‌ی مسعود- فریاد ناصری

(نگاهی به جنازه‌ی مریم بنت سعید، مجموعه شعر ِ داریوش معمار) 

 دو شعر از نیگار خیاوی- ترجمه‌ی فریاد ناصری

ویژه‌ی نویسش در همدان نوروز 1389

 نمایش فرهنگی شهر یا حاشیه‌ی شلوغ‌ ِ خلاقیت پنهان

فضای تولید در تفکر روستایی

شعار یا شعور، خلاصه یا مرجع

نوشتن در مقام ِ باشاندن جهان وَ انکار کتاب

منظومه‌ی حدیث اَلبت و دو شعر دیگر

فارسی مرز ماست

الگوی اخلاقی  

زن بودن یا دیده شدن، انحراف تاریخی و فکری

نويسار منتشر شد

 سه‌سالگی مکتوب‌های خشتی با شعری از نیگار خیاوی

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را

(نظری به گنجشک‌ها۰۰۰- مانی رزمجو)

نامه‌ای از دوست

دزد مفتضح

 از شکستِ روایت

(نگاهی به مجموعه شعر علیرضا حسینی)

گلادیاتور‌ها و چند پی‌نوشت

تقابل تفکر روستایی و شهری در انتخابات

 نظری به گنجشک‌ها...- منصور خورشیدی

پی‌گیری مفهوم کتاب از قرآن تا شاعران

رویایی: شاعرِ مدرنِ سنت گرا- نگاهی به شاخصه های فکری و شعری یدالله رویایی

شعری از فریاد ناصری

سه شعر ترکی از رسول یونان- ترجمه‌ی فریاد ناصری

نظری به ‌گنجشک‌ها...- محمد‌علی شاکر

چه دیر، تدوین سلطه‌ي مردانه‌ از بهم ریختگی امر زنانه

(خوانشی از رمان ِ چه دیر... نوشته‌ی مه‌کامه رحیم‌زاده)

ویژه‌ی نویسش درهمدان

گفت وگو با نسیم خاکسار داور جایزه‌ی گلشیری پیرامون جایزه*

نظری به ‌گنجشک‌ها...- محمد بیاتی

نظری به ‌گنجشک‌ها...- علی‌رضا نوری

نظری به ‌گنجشک‌ها...- مزدک پنجه‌ای

پاره‌هایی از چند نامه به یک دوست

درباره‌ی شاعری بیژن جلالی

گنجشک‌ها روی برف راه می روند- خبر چاپ

آسمان فكر و خيال ايراني در تسخير قهرمان خنثي

داستان ادبیات خاموش جامعه ی خنثی

نویسار

بازخوانی رمان پوست اندختن کارلوس فوئنتس

نقش‌خوانی(بررسی اسطوره شناختی ترنج در فرش)

(پاره‌ای از کتاب در دست انتشار)

آوازهای مُرقــّع مرگ (داستان بلند)

چند شعر از خواهرم مرضیه

رمان حماسه‌ی دنیای امروز

زن ایرانی در آستانه‌ی مدرنیته!-سلمان زند

ادبیات در وضعیت سرمایه‌داری

دو جستار کوتاه در اندیشه‌ورزی خیال

پرسه در نت!

جزوه‌ی جلسه‌ی اول!

کسی که این نامه را می خوانی...

روابط نامشروع کلمات در سووشون

سلیقه و شعر

س.ک.س خلاقیت عصر برای تولید معنویت

ثواب گريه‌ي دروغ براي پدر لخت!

میل به عشق یا پلیدی؟

زوال، تاريخ اجتماعي و سمفوني مردگان

ترجمه‌ی سه شعر از فاضیل حوسنو داغلارجا

شعری از ...(نام شاعر که خط خوردنی نیست)

اصالت تلفیق در دوران گذار(در بررسی موردی آثار محسن نامجو) -سلمان زند

حضور اسب در یال‌های دویدن

از کمر به بالا زن، از کمر به پائین مرد

خانواده و ادبیات چند صدایی

فیض فریبا خوانی

برهنگی و آزادی، اروتیسم و گلشیری

وسوسه‌هایی که به اغوا نمی‌رسند

شعر و عشق: هویت ناخلفی

فضولی نکن! - سلمان زند

حرف‌های همسایه

اخلاق‌ عشق یا عشق اخلاقی

تن به تن شدن با تعریف اروتیسم

آلت‌نویسی یا اروتیسم

و اما عشق!

ستایش از با نام گل

زیستن در سایه روشن‌ها

تمنای دیدن و دیده شدن

میل به تماشا- سلمان زند

ادامه‌ی ولایت صفویه...  - سلمان زند

ادامه‌ی ولایت... (برادر کشی یا حذف غیر خودی!)

ولایت صفویه تیشه‌ای بر ولایت اندیشه

جنبش اول

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 1:52  توسط فریاد ناصری  |